تبليغاتX
صومعه


صومعه

درد و دل
Yahoo
آرشيو
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لينك باكس M-S
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
دریا

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی عشق میکنی دوباره گمراهم

در تو من جوانی را به سر کردم

 تنها از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

 خسته از صدای زنجیر است  

دریا اولین عشق مرا بردی

  دنیا دم به دم مرا تو آزردی

 دریا سرنوشتم را به یاد آور

دنیا سرگذشتم را نکن باور

 من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا 

 بی نشون و بی هم آوازم

 می روم شبها به ساحل ها

 تا بیابم خلوت دل را 

 روی موج خسته دریا

می نویسم اوج غم ها را


نويسنده: ستاره مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 10:39
|+|
تمام امشب
 

تمام امشب را

مثل هرشب

به تو فکر خواهم کرد

میان سکوت کوچه ها

و برفی که بر زمین نشسته

به تصویر تو خیره خواهم شد

و آرام آرام  چکه خواهم کرد

روی همه ی خاطرات...!

 

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

وبه یادت هر صبح

گونه ی سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

 


نويسنده: ستاره مورخ: چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 در ساعت: 14:51
|+|
می دانم که نمی دانی

اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم

 

 

بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر
بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي
بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را
بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين
بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر

بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود

بگذار شايد فردا زنده تر از امروز

بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد

بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما
چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي

بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند

بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند

بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ

به كدامين گلبرگ خيره شده

بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح
بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه

خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....


 

کاش دراین وسعت سبز

یک نفر درد مرا می فهمید

 


نويسنده: ستاره مورخ: شنبه سی و یکم فروردین 1387 در ساعت: 20:43
|+|
دوست دارم

هرگز عاشق به دنيا نيامدم ، ولی عاشق شدم ، تو همين دنيا .

در ميان تمامی فصل های تکراری زندگانی ، فصلی از عشق رقم خورد ،

فصلی که تکراری نبود .

عشق تکرار ندارد ، مگر آدمی چند بار عاشق می شود ؟ اينک عاشق هستم ،

عاشق می مانم و عاشق می ميرم .اگر زياده نخواسته باشم ... می خواهم در کنارم باشی !

تو نيز عاشق شو ، عاشق بمان و ...

باشد که در آن دنيا نيز عاشق زيستن را باهم تجربه کنيم

تقدیم به او که نمي داند دوستش دارم

TinyPic image

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم

در چشمانت خيره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم و سر رو شانه هايت بگذارم

از عشق تو..... از داشتن تو... اشک شوق بريزم

منتظر لحظه اي مقدس که تو را در آغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم

 


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه یکم آذر 1386 در ساعت: 13:22
|+|
داستانی غمگین اما عاشقانه

TinyPic image

يک روز پسري با دختري آشنا ميشه

دختر اونو بعنوان يه دوست خوب انتخاب ميکنه و

بعد از مدتي پسر عاشق دختر ميشه ولي هيچ وقت جرات

نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقيقت رو بگه يه روز

دختر از دوست پسرش مي پرسه که عشق واقعي رو برام معني کن و

پسرخوشحال ميشه و فکر ميکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و

براش حدود نيم ساعت توضيح ميده .دختربه دوستش ميگه :من دنبال يه

عشق پاک مي گردم يه عشق واقعي کمکم ميکني پيداش کنم تا بحال هر

چي دنبالش گشتم سراب ديدم و همه عشقها دروغ و واهي بود پسر بهش

قول ميده تو اين راه کمکش کنه .هر روز محبت و عشق پسر به دختر

بيشتر ميشد ولي دختر بي اعتنا مي گذشت وبلاخره هر چي دختر مي

گفت پسر چند برابرش رو اجرا مي کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه

وتا اينکه يه روز که با هم زير بارون تو خيابون قدم ميزدند دختر به

پسر ميگه: ميدوني عشق واقعي وجود نداره؟ و پسر مي پرسه چطور و

دختر ميگه: عشق واقعي اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر

گفت :ببين به اطرافت با دقت نگاه کن و مطمئن باش پيداش ميکني و

بايد اول قلبت رو مثل آينه کني دختر خنديد و گفت: اي بابا اين حرفا

برا تو قصه هاست واقعيت نداره . بعد دختر خواست که با هم به

رستوران برن و چيزي بخورن پسر قبول کرد ودر حاليکه از خيابون

عبور مي کردند يه ماشين با سرعت تمام به اونها نزديک شد* انگار

ترمزش بريد و نمي تونست بايسته و پسر که اين صحنه رو مي بينه

دختر رو به اونطرف هول ميده و خودش با ماشين برخورد ميکنه و

نقش زمين ميشه دختر برميگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو

دستاش ميگيره و بي اختيار فرياد ميکشه عشقم مرد .آره اون تازه

متوجه شده بود که اون پسر قرباني عشق دختر شده .ولي حيف که ديگه

دير شده بود و دختر بعد اين اتفاق ديگه هيچ وقت دنبال عشق نرفت و

سالهاي سال بر لبانش لبخند واقعي نقش نبست


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 در ساعت: 13:50
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie